
یادم اومد که هولوکاست هم خاطره شد!
بارون هم خاطره شد.حالا دیگه خاطره ها خاطره شد. یادم رفته که مرگ در یک قدمی بود. فرشته ها اگر پا روی زمین بگذارن، میشن هاروت و ماروت و منم زهره وار پروانه میشم اما فراموش کردم که بدون اسم اعظم چاه بابل در انتظارم نشسته... گرم و خشک و مرطوب ... من زهره نیستم ...فرشته شدم بدون خاطره با شش سال سابقه مرگ! برزخ شروع شده، از ته چاه فرشته خاکی رو دیدم که به من لبخند زد و بارقه های عشق را در وجودم نشاند تا یاد بگیرم پله پله تا ملاقات خودم ....یادم نبود وقتی قمر وارد عقرب میشه فال قهوه نگیرم... دیدم فریاد عشق را در وجود فرشته خاکی، داشت نثار کسی میشد که سال ها دل طلب جام جم از او میکرد اما نمیدونست که وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد... منم اون بیگانه... دارم مهاجرت می کنم به سرزمین مقدسم ، اورشلیم من بابل ...
به نام نقش بند صفحه خاک
روزهای سختی به سختی گذشت تا ابهامات موجود در ذهن جهنده اشرف مجهولات مجعول شد و اکنون محلول شد! امروز به شکرانه این موهبت الهی با چشمی گریان به رقص و پایکوبی گذشت تا آموخت تاریخ دوست داشتنیست به دو انگاره ، یکی چون اکذب اوست احسن اوست و دیگری ... روزی که خوب بود ... روزی که خوب شد و روزی که خوب نماند به روایت کذب... چرا که محرومیتی چشید که خود آن را به دور خود تنید تا برای مدت زمانی فراموش کند تکامل یعنی تنها حقیقتی که براش خواهد ماند.